تبليغاتX
سایه نارون

 
دلم بارانی بود
ولی باران نمی شناختم
دخترک می آید
پر جوش و خروش و مهربان
باران را نشانم می دهد
بهار را نو می کند

ماهی قرمز در تنگ بلور در دل من ، دریا
زیر باران را نجوا می کند
بی چتر ، زیر باران
در دلم فریاد سر می دهد
بیدارم میکند ، صدایم می زند
نوای آرزوی دیدن در باران را سر می دهد
عشق را جاودانه در جزیره ای نشانم می دهد
همه تن چشم می شوم
من نیز نوای عشق سر می دهم
رویای آینده در وجودمان متبلور  می شود
ناگاه یک شبه رهایم می کند
حسد در گوشه ای بیداد سر می دهد
 حریفان در این سو و آن سو دست بر زلف او دارند 
نوا میرسد : فراموشم کن
نه ، نه هرگز نتوانم
من سراسر وجودم یکپارچه عشق اوست
هوا ابری می شود
باران می بارد
حیاط خیس می شود
گلهای باغچه می لرزند

او مرا دوست ندارد 
او را چه شده ؟ 
فقدان او قصه لحظه لحظه ام می شود
حسد نیز در این سو و آن سو مغرور می شود
مرا به مسلخ می برند
آیا دل مهربانش می تواند ؟
غصه او در ابر در باران در دل من خانه می کند
آه چه بی احساس چه دل سنگ است
من چه سردم شده است
تنهایم .
زیر باران ، در حیاط
اشک ریزان ، زیر بارانم
هیچ کس اشکم نمی بیند
دیگر باران را می شناسم
دخترک نمی بیند
دخترک رفته
دخترک با چتر رفته
باران همچنان می بارد
دخترک نیست
دلم بارانی است .
نوشته شده توسط نارون در ساعت 8:9 AM | لینک  |